رمان یادم باشی
رمان یادم باشی


داشتم خودمو اماده می کردم امروز روز خیلی مهمی برام بود خیلی اکایا داخل اتاقم اومد

اکایا:اماده ای خانم 

-اره دادا

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت فرودگاه امروز ایجی از امریکا بر می گرده اون عشق من نمیدونم بعد از سه سال قیافش عوض شده یا نه خیلی خوشحالم خیلی نمی تونم خودمو کنترل کنم به فرودگاه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل بچه ها هم بودند همه ی بچه ها ازدواج کردند فقط من بینشون مجرد بودم رفتم پیش بچه ها بعداز چند دقیقه ایجی رو دیدم اصن عوض نشده بود بدو بدو رفتم پیشش

-سلاااااام ایج.........

یه دختری اومد و محکم بازوی ایجی رو بغل کرد بغضم گرفت اصن نمیتونم بفهمم

اکایا:اقای ایجی نمی خواید معرفی کنید

دختر:من نامزد ایجی هستم اسمم لینداس

چ...چی؟؟نمی تونم تحمل کنم من عاشق ایجی بودم ولی حالا می بینم ...طاقت دیدن این دختره رو نداشتمزود از فرودگاه زدم بیرون از فرودگاه دور شدم اکایا چندبار بهم زنگ زد اما جواب ندادم هوا تاریک شده بود هیچکس تو خیابون نبود نمی تونستم بغضمو نگه دارم شروع کردم به گریه کردن از بس گریه کردم چشمام کاسه خون شده بودند تو خیابون داشتم راه میرفتم حتی نمی دونستم دارم کجا میرم یه دردی رو حس کردم قلبم خیلی داشت درد میکرد دردش نا محدود بود یه چیزی جلو چشمام سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم ........

چشمامو باز کردم قلبم خیلی درد داشت یه پسری بالا سرم بود که با لبخند بهم نگاه میکرد 

-من کجام؟؟؟

پسر:نگران نباش بیمارستان 

یاد اتفاق دیروز افتادم دکتر اومد و منو معاینه کرد دکتر یه اشاره ای به پسره کرد و دوتاشون رفتن بیرون بعد از چند دقیقه پسر با ناراحتی برگشت پیشم 

-کی....منو مرخصی میکنن

پسر:امروز

-من ازتون ممنونم که کمکم کردید راستی اسمتون چیه؟؟

پسر:تونی اسمم تونی است

-خوشبختم ارمی

موقع مرخصیم رسید منم اماده شدم میخواستم به اکایا زنگ بزنم که بیاد دنبالم اما تونی با اصرار زیاد گفت خودم میرسونمت سوار ماشین شدم و ادرس خونمون رو بعش دادم به خونه رسیدیم من پیاده شدم و زنگ خونمون رو زدم اکایا در رو باز کرد اکی محکم منو بقل کرد تونی اکایا رو صدا کرد و دوتاشون تنهایی داشتن حرف میزدن منم رفتم داخل تو اتاقم رو تختم ولو شدم یاد اتفاق دیروز افتادم دفتر خاطراتمو دراوردم و شروع کردم به نوشتن من واقعا عاشق ایجی بودم اما اون...... اکایا وارد اتاقم شد چشماش قرمز شده بودند

-اکی چی شده 

اومد محکم منو بغل کردو شروع کرد گریه کردن 

-اکایا بگو چی شده

اکایا:خواهر.......خواهر کوچولوی من

(چهار ماه بعد)

من و تونی مثل دوست شده بودیم اون خیلی پسر خوبیه ارزوی هر دختریه چشم های ابی ش منو یاد ایجی می ندازند و با اون موهای قهوه ای اش یه روز تونی ازم خواستگاری کردمن تونی رو دوست داشتم اما عاشقش نبودم من عاشق ایجی بودم و هستم ولی نمی تونستم بهش نه بگویم و جواب رو مثبت دادم .......

روز عروسیم رسید لباس های سفید که تنم بود ارزوم بود اینارو در عروسی منو ایجی بپوشم ایجی با کت شلوار سیاه پوشیده بود ایستاده فقط به من نگاه می کرد سرمو گرفتم پایین و ازش رد شدم که دستمو گرفت میخواست چیزی بگه که تونی اومد ایجی از خیلی وقته که این دختره لیندا تنهاش گزاشت داشتم با تونی راه میرفتم فقط فکر ایجی بودم فقط که یهویی قلبم گرفت جلو چشمام سیاه شد و دیگهچیزی نفهمیدم.........

(اکایا)

خواهرم رفت اونم تو روز عروسیش تونی حالش خراب شده همه ی بچه ها داشتن گریه میکردن منم که چشمام کاسه خون شده بودن الان خیلی زود بود برای رفتنش خیلی چطور دلش اومد منو تنها بزاره ایجی سمت اتاق ارمی رفت منم رفتم دنبالش حال ایجی بدتر از من بود فجیع داشت گریه می کرد دفتر ارمی که روی تخت بود رو ورداشت و بازکرد اشکاش دفتر رو پر کرد یهویی دفتر از دست ایجی افتاد و حالش بدتر و بدتر شد دفتر رو برداشتم و خوندم:

من میدونستم که بیماری قلبی دارم 

خوشحالم که با ایجی ازدواج نکردم چون می دونستم عمر زیادی ندارم 

ولی هنوز عاشقشم

عاشق اون رنگ چشماشم

عاشق اون موهای قرمزشم که همیشه بهش عیب میکردم که شبیه ان شرلی 

من فقط دوس داشتم بخنده چون قشنگی صورتش به خنده هاشن 

عاشقتم ایجی

می خوام امشب با این قصه یادم باشی


[ پنج شنبه 12 آذر 1394 ] [ 15:2 ] [ armi kikumaru ] [ بازدید : 1475 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
لوشی 5:36 - 1394/11/13/2
آجی بوخودا من تو همین پست درمورد رمانت نظر گذاشتممم تازه خبرم دادم ک برگشتم ب خدا راست میکم ب خدا ولی نمیدونم الان چی شد ولی خوشحالم ک باز تو وبتم
پاسخ:میدونم خوندم من فکر کردم نظرتو تایید کرده بودم حالا من دارم بال درمیارم از خوشحالی چون تو برگشتی

لوشی 5:35 - 1394/11/13/2
سلووووووم آجی من خوفیییییی؟!دل منم واست تنگولید
پاسخ:من بیشتر^___^ خوشحالم که برگشتی

لوشـــــــــــــــــــی 10:58 - 1394/11/3/6
وااااااااااااااااای خیلی گریه داررررر بود

عااااااااااالی نوشتی

هعیییییییییییییی
پاسخ:لوشی باور نمیکنم برگشتی یوهوووووووووووو مرسی

لوشـــــــــــــــــــی 10:57 - 1394/11/3/6
آپم با قسمتای بعدی
پاسخ:الان میام عزیزم

لوشـــــــــــــــــــی 10:57 - 1394/11/3/6
واااااااااااای وبت خیلی خوجمل شوووووووووده
پاسخ:مرررررررررررررررررررررررررررسی عزیزم

لوشـــــــــــــــــــی 10:56 - 1394/11/3/6
واااااااااااای سلام ارمی جون خوفی؟؟!!من برگشتم دلم تنگولید واست
پاسخ:وای دلم برات یه ذره شده بود بی معرفت چطور دلت اومد ولمون کنی بری

Mehsa 0:14 - 1394/10/12/6

Slma armi boro bia vabam khoshhal mishem
پاسخ:post gozashti ya ne????


هما 16:49 - 1394/9/27/5
آرمی به این که میگه مطالبت رو تو وب های دیگه دیدم گوش نده تو صاحب الزمانم اومده بود
پاسخ:اره عزیزم میدونی این کیه ؟؟؟همون که تو وب اینهی با نام علیرضآ نظر داده یعنی معلوم نی اسمش چیه؟؟؟

فاطمه اایچیزن 19:38 - 1394/9/26/4
ارمی برو وبم پست اسم جدید اولین نظرو بخون
پاسخ:الان الان میاااااااااااااام

فاطمه اایچیزن 18:47 - 1394/9/26/4
ارمیی!!!!!!خیلی ناملدی یه وقت پست نذاریااااا گمشو بیا وبم قسمت نویسندگیت پست بزار قسمت نویسندگیت تار عنکبوت بست
پاسخ:فاطی بخدا نتم ضعیفه این وای فایمون نمیدونم چشه تازه عموم راضی نمیشه کامپیوتر رو روشن کنم تبلتم هم برا عکس گزاشتن کپی نمی گنه


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:







آخرین مطالب
سرنوشت تلخ 6 (1394/11/25 )
برای ریواس (1394/10/18 )
قدرت هاتون (1394/10/01 )
سرنوشت تلخ 5 (1394/09/12 )
سرنوشت تلخ 4 (1394/09/06 )
جواب بدین (1394/08/28 )
سرنوشت تلخ 3 (1394/08/28 )
سرنوشت تلخ 2 (1394/08/22 )
سرنوشت تلخ 1 (1394/08/18 )
خبرررررررر (1394/08/06 )