عشق یعنی..... قسمت 4
عشق یعنی..... قسمت 4


ریوگا دست داد مرلیا هم دست ریوگا را گرفت و پاشد

ریوگا:ببخشید حواسم نبود من خیلی معذرت میخوام

مرلیا:نه نه اصلا مشکلی نیس ولی اسم شما چیه؟؟؟؟

ریوگا:ریوگا ایچیزن هستم وشما چی؟؟؟

مرلیا:من مرلیا شیرایشی هستم

(مرلیا)

چقدر شبیه ریوما هست ولی این یکم قد بلنده

-شما ریوما ایچیزن را میشناسید؟؟؟

ریوگا:برادرم هستند

-گفتم خیلی شبیه همید

ریوگا:همه اینو بهم میگن امم میای یکم قدم بزنیم

-خب اممم باشه

منو ریوگا هم رفتیم و کل مدرسه رو گشتیم ریوگا اومده اینجا که تو مدرسه مون ثبت نام کنه اخرش هم افتاد تو کلاسی که من درس میخونم 

(ترسا)

بعداز مسابقه دادم روی یکی از نیمکت ها نشستم بند پوتینم باز بود خم شدم که درسش کنم یهویی حس کردم یکی اومد محکمممممم زد تو پهلوم

اون یکی:هی خنگول واسه چی تغذیه تو نمیبری اخرش مادرم منو مجبور میکنه بیارمش دنبالت با توام مرلی

سرمو برگردوندم

-جااااانم 

صورتش یه جوری شد

اون یکی:ببخشید اشتباه گرفتم فک کردم مرلیا هستی

-تو شیرایشی هستی مگه نه

شیرایشی:بله

-میخوام بگم که

شیرایشی:بفرمایید

-(باصدای بلند)شما خیلی پسر پررو و بی ادب هستید اخرین بارتون باشه چه من چه مرلیا حق نداری اینطوری حرف بزنی افتااااد

شیرایشی:نه گرفتمش نزاشتم بیوفته

-فایده نداره.......اها خب کدوم طرف صورتش باید باشه

شیرایشی:م..منظور

دستمو مشت کردم

-ترساااااا 

و یه مشت خوبوندم رو صورتش که گذاشتم بیوفته زمین

شیرایشی:اخخخخخخخخخ فک کنم دندونم شکست

-اوووخیششششش دلم راحت شد

شیرایشی:اخخخخخخ دردم میکنه اخخخخخ

-واقعا دردتون میکنه؟؟؟

شیرایشی:خیلییییی دردم میکنه

-وااای خدای من چیکار کردم

رفتم وپیشش نشستم کمکش کردم که بلند بشه و بردمش درمانگاه مدرسمون چون صورتش یکم از ناخونام زخمی شده بود چسب خورد

-الان حالتون چطوره؟؟؟

شیرایشی:الان بهترم

منو شیرایشی روی یکی از نیمکت ها نشستیم و حرف زدیم

(رایا)

داشتم بازی تزوکا با اتوبه رو میدیدم که دوباره تزوکا بازوش گرفت و افتاد زمین منم زود رفتم پیشش

-تزوکا؟؟حالت خوبه؟؟؟

تزوکا:نگران نباش حالم خوبه

-تزوکا تو نمیتونی ادامه بدی باید ببرمت دکتر

تزوکا:گفتم نگران نباش 

از حرفش خیلی دیگه عصبانی شدم

-چی چیو نگران نشم بازوت کاملا اسیب دیده میفهمی چی میگم

اتوبه:د راس میگه گنده دماغ نباش 

-هی اتوبه اخرین بارت باشه بهش میگی گنده دماغ

اتوبه:هو...بله ...بله 

منم بزور این پسره رو بردم دکتر 

(رویا)

پیش ریوما نشسته بودم ریوما فقط داشت پونتا مینوشید

-ریوما....ریوما.....ریوماااااااااااااا

ریوما:چت شده گوشمو کر کرد

-به درک دوساعته نشستی فقط پونتا مینوشی هیچ کاری هم نمیکنی

ریوما:مثلا چه کاری؟؟؟

-من بهت میگم پاشو باهم مسابقه بدیم

ریوما پاشد

ریوما:شکست میخوری

منو ریوما هم مسابقه دادیم که دوتامون6-6 شدیم

-مساوی

ریوما:خوب بازی میکنین

منو ریوما زیر درخت نشستیم و داشتیم حرف میزدیم

(کاملیا)

داشتم راه میرفتم که یهویی نمیدونستم و پای یه پسر رو له کردم

-ببخشید حواسم نبود

پسر:هییییی همینطوری فقط ببخشبد میگی و میری

-منظورت چیه؟؟؟

پسر:منظورم باید پول پوتین منو بدی

کاملیا:چییی؟؟؟

اومد که نزدیک بشه که یه مشت خورد تو صورتش

-موموشیرو

مومو:اخرین بارت باشه دنبال این دختره باشی

پسره از ترس فرار کرد

-من خیلی از شما متشکرم

مومو:وظیفه بود خیلی گرسنمه بریم یه چیزی بخوریم

-منظورت چیز برگر میخوای

مومو:دقیقا

-خب بریم

منو مومو هم رفتیم تو چیزبرگر خردیم و خوردیم و یکم باهم حرف زدیم

(فاطی)

وای برادرمو رایا برد دکتر و من موندم 

اتوبه:نگران نباش رایا مواظبشه

-اره ولی حس میکنم من هیچ حسی به برادرم ندارم

اتوبه دستاشو گذاشت رو شونم اینبار من خیلی خجالت کشیدم

اتوبه:همه ی ما اینطوریم هممون حس میکنیم به برادرامون و یا خواهرمون احساسی نداریم بااینکه خواهر و یا برادر ندارم ولی این احساسو میفهم

-ب...بله

اتوبه:حوصلم خیلی سر رفته میای باهم قدم بزنیم

-چ..چرا که نه یعنی..بله

منو اتوبه هم رفتیم و یکم قدم زدیم و حرف زدیم

..........ادامه دارد................


[ سه شنبه 7 مهر 1394 ] [ 17:52 ] [ armi kikumaru ] [ بازدید : 1070 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
سویودو جیمی 21:40 - 1394/7/13/1
بیا وبم لطفن http://girlscity13412.mihanblog.com/
پاسخ:الان میام عزیزم

زهرا 22:53 - 1394/7/12/7
وااااا چه خبره همه عاشق شدن
پاسخ:جاده ی عشقه دیگه هرکی رد میشه عاشق میشه

رویا 8:01 - 1394/7/9/4
وااااااای مرسی گلم خیلی مهربونی

پاسخ:مرسی عزیزم

سایو فوجی 23:29 - 1394/7/8/armita0mukami
شرمنده این مدت نظر ندادم چون با گوشیم اصلا نمیتونستم الان با تبم اومدم
رمانتم عالی
پاسخ:مرسی عشقمممممممم نظرلطفتونه

Tresa 23:04 - 1394/7/8/3
خخخخخخخخ اره
پاسخ::-)

كامليا 22:46 - 1394/7/8/3
مهم نيست مشقو وللش الان شد 30تاااااااااااااااااااا هوررررررراااا
پاسخ:باشه میزارم ولی فردا چون الان باید برم

كامليا 22:35 - 1394/7/8/3
29
پاسخ:عزیزم دست و انگشتاتو برای نوشتن مشق احتیاج داری

كامليا 22:34 - 1394/7/8/3
28

كامليا 22:32 - 1394/7/8/3
27تااااااااااااااااااااااااااا

كامليا 22:30 - 1394/7/8/3
26


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:







آخرین مطالب
سرنوشت تلخ 6 (1394/11/25 )
برای ریواس (1394/10/18 )
قدرت هاتون (1394/10/01 )
سرنوشت تلخ 5 (1394/09/12 )
سرنوشت تلخ 4 (1394/09/06 )
جواب بدین (1394/08/28 )
سرنوشت تلخ 3 (1394/08/28 )
سرنوشت تلخ 2 (1394/08/22 )
سرنوشت تلخ 1 (1394/08/18 )
خبرررررررر (1394/08/06 )